داستان فداکاری قهرمانی که در فقر و سکوت درگذشت

دسته: آذربایجان شرقی , اخبار برگزیده
بدون دیدگاه
یکشنبه - ۱۲ آذر ۱۳۹۶
داستان فداکاری قهرمانی که در فقر و سکوت درگذشت

برای تعظیم در برابر روح این قهرمان آذربایجانی که نام شهر میانه را ابدی کرده است، درس دهقان را از کتابهای قدیمی دوران ابتدایی مدارس ایران مرور می کنیم.

به گزارش عصر تبریز، “ازبرعلی حاجوی” دهقان فداکاری که جان خود را به خطر انداخت تا جان صدها سرنشین یک قطار مسافربری را نجات دهد در فقر و سکوت درگذشت و روزنامه های ایران، خبر درگذشت وی را در گوشه های کم خواننده صفحات داخلی خود منتشر کردند.

برای تعظیم در برابر روح این قهرمان آذربایجانی که نام شهر میانه را ابدی کرده است، درس دهقان فداکار را از کتابهای قدیمی دوران ابتدایی مدارس ایران مرور می کنیم.

شگفت اینکه نظام آموزشی ایران، قسمتی از این درس را که زندگی تنها قهرمان واقعی کتابهای ادبیات را بیان می کرد از برنامه درسی حذف کرده است!

متن درس دهقان فداکار:

«غروب یکی از روزهای سرد پاییز بود. خورشید در پشت کوه های پربرف یکی از روستاهای آذربایجان فرورفته بود. کار روزانه ی دهقانان پایان یافته بود. ریز علی هم دست از کار کشیده بود و به ده خود باز می گشت. در آن شب سرد و تاریک، نور لرزان فانوس کوچکی راه او را روشن می کرد. دهی که ریز علی در آن زندگی می کرد نزدیک راه آهن بود. ریز علی هر شب از کنار راه آهن می گذشت تا به خانه اش برسد. آن شب، ناگهان صدای غرش ترسناکی از کوه برخاست. سنگ های بسیاری از کوه فرو ریخت و راه آهن را مسدود کرد. ریز علی می دانست که، تا چند دقیقه دیگر، قطار مسافربری به آن جا خواهد رسید. با خود اندیشید که اگر قطار با توده های سنگ برخورد کند واژگون خواهد شد. از این اندیشه سخت مضطرب شد. نمی دانست در آن بیابان دور افتاده چگونه راننده ی قطار را از خطر آگاه کند. در همین حال، صدای سوت قطار از پشت کوه شنیده شد که نزدیک شدن آن را خبر داد.

ریز علی روزهایی را که به تماشای قطار می رفت به یاد آورد. صورت خندان مسافران را به یاد آورد که از درون قطار برای او دست تکان می دادند. از اندیشه ی حادثه ی خطرناکی که در پیش بود قلبش سخت به تپش افتاد. در جست و جوی چاره ای بود تا بتواند جان مسافران را نجات بدهد. ناگهان، چاره ای به خاطرش رسید. با وجود سوز و سرمای شدید، به سرعت لباسهای خود را از تن درآورد و بر چوبدست خود بست. نفت فانوس را بر لباسها ریخت و آن را آتش زد. ریز علی در حالی که مشعل را بالا نگاه داشته بود، به طرف قطار شروع به دویدن کرد. راننده قطار از دیدن آتش دانست که خطری در پیش است. ترمز را کشید. قطار پس از تکانهای شدید، از حرکت باز ایستاد. راننده و مسافران سراسیمه از قطار بیرون ریختند. از دیدن ریزش کوه و مشعل ریز علی، که با بدن برهنه در آنجا ایستاده بود، دانستند که فداکاری این مرد آنها را از چه خطر بزرگی نجات داده است.»


پرینت اشتراک گذاری در فیسبوک اشتراک گذاری در توییتر اشتراک گذاری در گوگل پلاس
برچسب ها:
کانال تلگرام پایگاه خبری عصر تبریز
دیدگاه ها
صرف نظر از پاسخگویی

سوال امنیتی *

آذربایجان شرقی
ایران
بین الملل