بدرقه‌ ای از دور
بدرقه‌ ای از دور
در حالی که نگاه‌ میلیونها ایرانی به خیابا‌نهای تهران دوخته شده، چشمهای نمناک مردم تبریز به سازه‌ی عظیم مصلای امام خمینی (ره) خیره مانده است؛ روایتی از حسرتِ جاماندگان که می‌ خواستند باشند، اما نشد.

به گزارش عصرتبریز، قمر طالبی؛ دوشنبه، پانزدهم تیرماه، ساعت ۱۰ صبح؛ عقربه‌ های ساعت گویی در تبریز کندتر از همیشه حرکت می‌ کنند. در حالی که خیابانهای تهران زیر بار سنگین تابوت «رهبر شهید» نفس حبس کرده ‌اند، اینجا در قلب آذربایجان، موجی از بغض و حسرت در صحن مصلای اعظم حضرت امام خمینی (ره) به جریان افتاده است. این گزارش، نه از آنهایی که در تهران به وداع رسیدند، که از جاماندگان می‌ گوید؛ از کسانی که قلبشان در تهران است و جسمشان در تبریز؛ از آنهایی که با هر تصویر تلویزیونی، اشک در چشمانشان حلقه زد و از سر ناچاری، آستان مصلا را به امید تسلی خاطر، بوسیدند.

 

سیل اندوه از میدان ساعت تا مصلا

ساعت ده صبح است و تبریز، امروز حال‌ و هوای دیگری دارد. از همان ساعات نخستین، خیابان امام‌خمینی تبریز به رودخانه‌ ای از غم بدل شده است. عزاداران از میدان ساعت، نبض تپنده‌ی شهر، حرکت خود را آغاز کرده ‌اند. صدای نوحه‌ خوانی و ضرب آهنگین سینه‌ زنی، سکوت معمول صبحگاهی را درهم شکسته و هوای شهر را سنگین کرده است. این سیل جمعیت، با قد‌مهایی استوار و چشمانی نمناک، به سمت مصلای اعظم حضرت امام خمینی (ره) در حرکت است.

برای بسیاری از آنها، این پیاده‌ روی نه فقط یک حضور، که مرهمی بر زخم جاماندن است. بسیاری از آنها از همان کسانی هستند که قلبشان در تهران و در میان جمعیت میلیونی خیابانهای پایتخت جا مانده، اما تقدیر، تنشان را در تبریز نگاه داشته است. آنها حالا از میدان ساعت، همنوا با نوحه ها، خود را به مصلای اعظم می ‌رسانند تا در آیین مرکزی بزرگداشت، بار سنگین این فقدان را با یکدیگر قسمت کنند.

 

روایت یک تقلا

در میان این جمعیت، چهره ‌های مختلفی به چشم می خورد؛ چهره‌ هایی که در نگاهشان، ترکیبی از ایمان و بیچارگی دیده می‌ شود. در گوشه‌ ای از مسیر، بانوی جوانی که پرستار یکی از بیمارستا‌نهای مرکز شهر است، با چشمانی متورم از گریه و قامتی که گویی بار سنگین حسرت بر آن چنبره زده، در صف ورودی ایستاده است. او از شب قبل برای گرفتن مرخصی، تمام توانش را به کار بسته بود؛ نبردی که در آن شکست خورده بود.

او با صدایی که از بغض میلرزد، می‌ گوید: «هر چه کردم، نشد. شیفتم را نتوانستم عوض کنم. انگار دنیا به آخر رسیده بود. با خودم فکر می‌ کردم اگر در آن وداع نباشم، دینی بزرگ بر گردنم میماند. وقتی دیدم دیگر راهی برای رفتن به تهران ندارم، همراهی با این جمعیت تا مصلای تبریز، تنها پناهم شد.»

روایت این بانوى پرستار، داستان مشترک صدها نفر دیکَر است که نتوانسته‌ اند در آن لحظه‌ی تاریخی حضور یابند، اما اکنون با تمام وجود، در اینجا حضور دارند تا از راه دور، دل از غم خود بشویند.

اینجا خبرى از هیاهوى میدان آزادى تهران نیست، اما جنس غم، همان است؛ شاید حتى غلیظ تر. اینجا غم دورى با غم فقدان گره خورده است. آنها که نتوانستند در پایتخت باشند، اینجا ایستاده اند تا به جاى آن وداع بزرگ، در وسع خودشان، قطره اى از آن دریاى سوگ باشند.

 

سکوت تلخ در برابر نمایشگرهای مصلا

در صحن مصلای اعظم تبریز، جایی که مردم عزادار آذربایجان گرد آمده ‌اند، نمایشگرهای بزرگ روی سطوح نصب شده‌ اند. تصویرِ تهران، از این نمایشگرها جاری است؛ تصویر مردمی که در خیابانها در هم‌ آغوشی با تابوت رهبرشان هستند. تماشای این تصاویر برای حاضران در تبریز، مانند دیدن یک رویای دوردست است؛ رویایی که میدانند بخشی از آن هستند، اما نه به آن شکلی که می‌ خواستند.

پیرمردی سالخورده که با عصایی چوبی در دست به یکی از ستونهای مصلا تکیه داده، خیره به تصویر است. او که سالها در تبریز به فعالیتهای فرهنگی مشغول بوده است، می‌ گوید: «پاهایم دیگر یاری نمی‌ کند که به تهران بروم، اما دلم… دلم دارد آنجا پر میزند. می‌ خواستم برای آخرین وداع در مراسم تشییع پیکر ایشان حضور داشته باشم. این فقدان برای ما خیلی سنگین‌ است.»

در این سوی مصلا، پیرزنی که چادر مشکی‌ اش را محکم دور خود پیچیده، رو به آسمان زمزمه می‌کند: «قسمتم نشد… قسمتم نشد.» او هم از جاماندگان است؛ از آنهایی که نتوانستند از سکوی وداع در پایتخت استفاده کنند.

یکی از بانوان شرکت‌ کننده در مراسم در حالی که به سمت در خروجی مصلا می رود، می‌ گوید: «امروز، سختترین دوشنبه زندگی ‌ام بود. حس جا ماندن، از خود خبر شهادت هم تلخ‌ تر است. اما همین که آمدم و اینجا گریه کردم، کمی سبک شدم. انگار او میفهمد که ما نخواستیم دور باشیم؛ فقط نشد.»

صدای بلندگوهای مصلای امام خمینی (ره) تبریز که قطع می ‌شود، جمعیت عزادار آرام‌آرام به سمت درهای خروجی میروند و در شلوغی پیاده ‌روها گم می‌ شوند. حالا خیابانهای اطراف مصلا دوباره به همان هیاهوی روزمره بر می‌ گردند، اما سنگینی این سوگ هنوز در هوای شهر نفس می ‌کشد. برای کسانی که نتوانستند خود را به تهران برسانند، حضور در مصلای تبریز مرهمی بود بر زخم جاماندنشان. این بدرقه‌ی دورادور نشان داد که عشق و ارادت به رهبر شهید انقلاب ، جغرافیا نمی شناسد. حالا تبریزی ‌ها با چشمانی خسته اما دلهایی سبک ‌شده به خانه‌ هایشان بازمی ‌گردند؛ با این یقین که یاد امام شهید برای همیشه در سینه‌ی آذربایجان زنده خواهد ماند.

  • نویسنده : قمر طالبی