مذاکره؛ عقب‌نشینی از اقتدار یا مسئولیت‌پذیری در برابر ایران؟
مذاکره؛ عقب‌نشینی از اقتدار یا مسئولیت‌پذیری در برابر ایران؟
در میانه جنگ، افکار عمومی اغلب در برابر یک دوگانه ساده‌انگارانه قرار می‌گیرد؛ «مقاومت یا مذاکره». اما آیا واقعاً این دو در تقابل با یکدیگرند؟ رحیم قاسم‌زاده در این یادداشت استدلال می‌کند که اقتدار ملی نه در تداوم بی‌پایان جنگ، بلکه در به‌کارگیری هوشمندانه همه ابزارهای قدرت، از میدان نبرد تا میز مذاکره، معنا پیدا می‌کند

در شرایط جنگی، جامعه به‌سرعت در برابر یک دوگانه خطرناک قرار می‌گیرد: جنگ یا تسلیم، انتقام یا بی‌غیرتی، ادامه نبرد یا چشم‌پوشی از حقوق ملی. در چنین فضایی، سخن گفتن از مذاکره دشوار می‌شود؛ زیرا هیجان عمومی معمولاً پاسخ‌های ساده، قاطع و فوری می‌طلبد، حتی وقتی مسئله به پیچیدگی سرنوشت یک کشور است.

مخالفان مذاکره بر نگرانی‌هایی واقعی تکیه می‌کنند. آنان معتقدند توقف جنگ در شرایط فشار ممکن است نشانه ضعف تلقی شود، دشمن را به مطالبه امتیازات بیشتر تشویق کند و قدرت بازدارندگی کشور را کاهش دهد. از نگاه آنان، مهاجم تنها زبان قدرت را می‌فهمد و مذاکره پیش از تحمیل هزینه کافی، می‌تواند به تثبیت تجاوز و تکرار آن در آینده منجر شود.

این نگرانی‌ها را نمی‌توان با برچسب‌هایی مانند جنگ‌طلبی یا هیجان‌زدگی کنار گذاشت. هیچ مذاکره‌ای بدون پشتوانه قدرت، بدون تضمین و بدون توجه به سابقه طرف مقابل، الزاماً به صلح پایدار منجر نمی‌شود. مذاکره ساده‌لوحانه می‌تواند به همان اندازه جنگ بی‌محاسبه برای منافع ملی زیان‌بار باشد.

اما از سوی دیگر، موافقان مذاکره پرسش‌هایی مطرح می‌کنند که نمی‌توان با شعار از کنار آن‌ها عبور کرد: هدف دقیق  ادامه جنگ چیست؟ پیروزی چگونه تعریف می‌شود؟ دستیابی به آن چه مدت زمان می‌برد؟ چه میزان تلفات انسانی، تخریب زیرساخت‌ها، فشار اقتصادی و آسیب اجتماعی برای رسیدن به این هدف قابل پذیرش است؟ و مهم‌تر از همه، نقطه پایان جنگ کجاست؟

جنگ هنگامی می‌تواند بخشی از یک راهبرد ملی باشد که هدف سیاسی روشن، امکانات متناسب، زمان‌بندی مشخص و راه خروج قابل تعریف داشته باشد. ادامه درگیری صرفاً به این دلیل که توقف آن ممکن است ضعف تلقی شود، خود می‌تواند به بزرگ‌ترین ضعف یک نظام تصمیم‌گیری تبدیل شود.

کشوری که نتواند میان دفاع ضروری و جنگ فرسایشی تمایز قائل شود، ممکن است منابع حیاتی خود را برای هدفی هزینه کند که حتی تعریف روشنی از آن وجود ندارد.

مسئله اصلی، انتخاب میان «اقتدار» و «مذاکره» نیست. این دوگانه اساساً نادرست است. قدرت نظامی، بازدارندگی، دیپلماسی، مذاکره، میانجی‌گری و فشار حقوقی، همگی ابزارهای سیاست ملی‌اند.

دولت مسئول، خود را اسیر هیچ‌یک از این ابزارها نمی‌کند. همان‌گونه که مذاکره بدون قدرت ممکن است بی‌نتیجه باشد، قدرتی که نتواند به یک دستاورد سیاسی تبدیل شود نیز تنها هزینه تولید می‌کند.

مذاکره به معنای اعتماد به دشمن نیست. کشورها غالباً با کسانی مذاکره می‌کنند که به آنان اعتماد ندارند. مذاکره به معنای فراموش کردن تجاوز، نادیده گرفتن خسارت‌ها یا صرف‌نظر کردن از حق دفاع نیز نیست. مذاکره در معنای واقعی، تلاشی برای محدود کردن خسارت، تثبیت حقوق، گرفتن تضمین و تبدیل توان ملی به نتیجه‌ای سیاسی است.

اقتدار یک کشور تنها با توان وارد کردن ضربه سنجیده نمی‌شود. توان حفاظت از مردم، حفظ زیرساخت‌ها، تأمین امنیت اقتصادی، جلوگیری از گسترش جنگ و پایان دادن مسئولانه به منازعه نیز اجزای اقتدارند. حکمرانی مسئولانه نمی‌تواند جان شهروندان، آینده توسعه و ثبات کشور را صرفاً به‌عنوان هزینه‌های فرعی میدان نبرد تلقی کند.

از سوی دیگر، حمایت از مذاکره نباید به تحقیر احساسات ملی یا نادیده گرفتن خشم مشروع جامعه تبدیل شود. مردمی که خواهان پاسخ به تجاوزند، لزوماً شیفته جنگ نیستند؛ آنان نگران تکرار حمله، تحقیر کشور و بی‌هزینه ماندن رفتار مهاجم‌اند. پاسخ حامیان راه حل دیپلماتیک باید نشان دهد که مذاکره قرار نیست جایگزین دفاع شود، بلکه باید ادامه منطقی آن باشد.

بنابراین، پرسش درست این نیست که «جنگ یا مذاکره؟» پرسش درست آن است که کدام ترکیب از قدرت، مقاومت و دیپلماسی می‌تواند بیشترین منفعت و کمترین خسارت را برای ایران به همراه داشته باشد.
صلحی که بر ضعف و امتیازدهی بی‌ضابطه استوار باشد، پایدار نیست؛ اما جنگی که هدف، حدود و نقطه پایان ندارد نیز نشانه قدرت نیست. دفاع از ایران فقط به معنای ادامه نبرد نیست. حفظ جان ایرانیان، جلوگیری از ویرانی کشور و گشودن راهی برای پایان منازعه نیز بخشی از دفاع ملی است.

مذاکره عقب‌نشینی از اقتدار نیست؛ در شرایطی می‌تواند عالی‌ترین شکل استفاده مسئولانه از اقتدار باشد.

  • نویسنده : رحیم قاسم زاده