به گزارش عصرتبریز، قمر طالبی؛ تنها یکی دو روز تا وداع آخر با پیکر مطهر رهبر شهیدمان باقی مانده است؛ روزهایی که زمین و زمان در کشور بوی بغض و دلتنگی می دهد. در میان این اندوه جانکاه، برای من خبرنگار، یک حسرت قدیمی سر باز کرده است؛ حسرتی که ریشه اش به مرداد گرم سال ۱۳۷۲ میرسد و حالا به تلخ ترین شکل ممکن در دلم ماندگار شده است.
این روزها که کشور، سیاه پوش و ناباور، خودش را برای تشییع پیکر مطهر رهبر انقلاب آماده می کند، ذهن من بیشتر از همیشه به گذشته پر می کشد. به روزهایی که زندگی ساده تر بود، آرزوها کوچتر بودند و من دخترکی بودم پر از امید و اشتیاق.
مرداد سال ۱۳۷۲ بود. تازه سال اول راهنمایی را تمام کرده بودم؛ همان هفتم امروزی ها. همیشه دانش آموزی درسخوان بودم و نامم در میان شاگردان ممتاز کلاس قرار داشت. تابستانها هم برایم فقط فصل بازی و استراحت نبود؛ فرصتی بود برای یاد گرفتن. در مدرسه مان کلاسهای تابستانی برگزار میشد و من هم در تعطیلات آن سال، در کلاس آموزش ماشین تحریر ثبت نام کرده بودم؛ کلاسی کوچک با چند دستگاه ماشین تحریر قدیمی که صدای منظم تق تقِ کلیدهایش، تمام فضای اتاق را پر می کرد و انگار ریتم رویاهای نوجوانی ام را مینواخت.
در یکی از همان روزهای گرم مرداد، وسط تق تق کلیدهای ماشین تحریر، خانم مدیر صدایم کرد. با دلهره ای دخترانه وارد دفتر شدم. خانم مدیر با لبخندی روی لب گفت: «دخترم، چون امسال را با نمرات عالی تمام کردی، برای جایزه به شاگردان ممتاز مدرسه که تو هم جزء آنها هستی، یک جایزه داریم؛ قرار است مقام معظم رهبری به تبریز بیایند و ما تصمیم داریم تعدادی از شما را به استقبال ایشان ببریم.»
شنیدن این جملات، قلب کوچکم را به تپش انداخت. برای یک دختر دوازده ساله، شنیدن چنین خبری شبیه رویا بود. هنوز هم یادم هست که چطور از خوشحالی تا خانه دویدم تا خبر را به مادرم بدهم. آن شب از هیجان خوابم نمیبرد. هر چند دقیقه از جا بلند میشدم، لباسهایم را مرتب می کردم و دوباره به فردایی فکر می کردم که قرار بود یکی از مهمترین خاطرات زندگی ام شود.
فردا صبح، تبریز حال و هوای دیگری داشت. خیابانها پر از جمعیت بود و شور عجیبی در شهر جریان داشت. مردم از ساعتها قبل برای استقبال آمده بودند. پیر و جوان، زن و مرد، همه با چهره هایی پر از شوق در انتظار بودند.
لحظه ای که رهبر انقلاب با خودرو از میان جمعیت عبور کردند، موج صلوات و هیجان در فضا پیچید. من در میان آن جمعیت ایستاده بودم و فقط نگاه می کردم. شاید آن دیدار چند ثانیه بیشتر طول نکشید، اما همان چند ثانیه برای همیشه در ذهنم ماندگار شد؛ خاطره ای شیرین که برای همیشه بر دیوار اتاق قلبم آویخته شد.
سالها گذشت و آن دختر نوجوان، آرام آرام وارد دنیای بزرگسالی شد. مسیر زندگی مرا به سمت خبرنگاری برد؛ حرفه ای که با ثبت لحظه ها و روایت اتفاق ها گره خورده است. در طول این سالها، بارها در برنامه ها و مراسمات مختلف حضور داشته ام، اما همیشه در گوشه ای از ذهنم آرزو داشتم بار دیگر رهبر انقلاب را از نزدیک ببینم؛ اینبار نه به عنوان یک دانش آموز، بلکه به عنوان خبرنگاری که سالهاست روایتگر لحظه های تاریخ شده است.
فرصت طلایی در ۲۸ بهمن ۱۴۰۴ فرا رسید. بنا به دعوت سازمان بسیج رسانه استان، نام من در لیست خبرنگارانی قرار گرفت که قرار بود برای پوشش خبری دیدار مردم تبریز با رهبر انقلاب اعزام شوند. وقتی کارت خبری و وسایلم را آماده می کردم، همان شوق شیرین شب مرداد ۷۲ در رگهایم دوید. حس می کردم قرار است حلقهی گمشدهی خاطراتم کامل شود.
اما تقدیر، بازی دیگری برایم رقم زده بود. درست در آخرین ساعات مانده به حرکت، یک مشکل خانوادگی پیش بینی نشده اتفاق افتاد. مشکلی که چاره ای جز ماندن برایم نگذاشت. هرچه تلاش کردم، هرچه به در و دیوار زدم تا راهی پیدا کنم، نشد که نشد. همکارانم رفتند و من در میان حسرت و دلتنگی، در تبریز ماندم. با خود گفتم: «عیبی ندارد… دیدار بعدی…» اما دیدار بعدی هیچ وقت نیامد.
نهم اسفندماه، خبر شهادت رهبر انقلاب همچون آواری بر سرم فرو ریخت. کلمات روی خروجی خبرگزاری ها تار به نظر می رسیدند. باورکردنی نبود؛ رهبر انقلاب پر کشیده بود و من مانده بودم و یک فرصت از دست رفته. حالا دیگر خوب میدانم که بعضی فرصتها در زندگی تکرار نمی شوند و بعضی حسرتها تا ابد با هیچ گریه ای سبک نخواهند شد.
حالا که تنها یکی دو روز تا وداع آخر و تشییع پیکر مطهر ایشان باقی مانده، در آستانه ۴۵ سالگی، بیش از هر زمان دیگری سنگینی یک حسرت قدیمی را روی سینه ام احساس می کنم. هر بار که به ۲۸ بهمن فکر می کنم، دلم فشرده می شود؛ به روزی که میتوانست آخرین دیدار باشد، آخرین نگاه، آخرین سلام… اما نشد. گاهی زندگی فقط با چند ساعت از دست رفته، آدم را تا سالها در حسرت نگهمیدارد. حالا آن دیدار نرفته، آن فرصت کوتاهی که از دستش دادم، به داغی خاموش در دلم تبدیل شده است؛ داغی که میدانم تا همیشه در گوشه ای از ذهن و قلبم زنده خواهد ماند.
- نویسنده : قمر طالبی















































