در آستانه نوروز ٩٧، نشستن به پای صحبت های مردی از جنس مهربانی و باران، حلاوت از راه رسیدن عید را مضاعف کرد. هرچند یادآوری تراژدی جان دادن دریاچه ارومیه، کاممان را به تلخی نشاند.

به گزارش عصرتبریز، چهارمین نشست از سلسله جلسات ارزشمند و ذیقیمت پانا با حضور میهمانی گرانقدر، رنگ نشاط و سرزندگی به خود گرفت. در واپسین روزهای اسفند، زمانی که نفس های سال ٩۶ به شماره افتاده است و آهنگ قدم های بهار، نرم نرمک به گوش می رسد، رضا کهولی، مخترع برتر جهان در سال های ٢٠٠۵ و ٢٠٠۶، در جمع خبرنگاران پانا حضور یافت تا در دیدار و گفت و گویی صمیمانه، تجربیات گرانبهای خود را با آنان در میان بگذارد. سال ۶٧ ، تولد فرزند دوم خانواده کهولی، قاب زندگی این عائله را طرحی نو بحشید و شکوفه های تبسم الهی را بر باغچه دلهایشان نشاند. روزها سپری می شد و او رو به سوی آینده گام بر می داشت و آسمان زیبا و آبی هشترود، تصویری دل انگیز در ذهن کنجکاوش به یادگار می گذاشت. در دورانی که او لذت از کودکی می برد و طعم سواد آموزی و دانش اندوزی را تجربه می کرد، ناگهان خشکسالی گلوی شهر را فشرد و به یکباره سمفونی غم نواخته شد. درختان همراه با مردم، دست نیاز به سمت آسمان گشوده و نوای جانبخش باران را به طلب نشسته بودند. در همان زمان اولین ایده های ناب در ذهن او شکل گرفت و نقطه عطفی در زندگی وی رقم خورد و سرانجام رویای شیرین او که پشت پرچین طفولیت افتاده بود ، با الهام از آیه های جمیل طبیعت به حقیقت پیوست. او به فکر افتاد تا با بارور نمودن ابرها، غبار خشکسالی را از چهره شهر بزداید و خاک تفتیده شهر را باری دیگر با ضرب آهنگ ملودی باران جانی تازه بخشد. از آن پس، همه او را با ابر ها می شناسند.

مردی از جنس باران/ مردم اورا با ابر ها می شناسند

جمع حاظر در جلسه، مشتاقانه به انتظار نشسته بودند تا داستان پیوند نام کهولی با ابر ها را بشنوند. همگی سراپا گوش شده بودیم. وقتی کلمات را بر زبان می راند، خاطرات در ذهنشان جان می گرفتند و لبخند بر لبهایش نقش می بست. دلیل پیشرفت خود را تفکر، خلاقیت و تلاش می دانست و این کلمات تبدیل به تکه کلامش شده بودند.

ما را به سال ها پیش، دقیقا جایی که نخستین ایده ها در ذهنش کلید خورده بود برد و گفت: کودک بازیگوشی بودم و سرم درد می کرد برای انجام کار های متفاوت. اعتقاد داشتم که آینده با رویا هایی ساخته می شود که به حقیقت می پیوندند. پس به دنبال رویا هایم گشتم، آنها را یافتم و بر در رویشان پافشاری کردم. جمله کلیدی” می توان و می شود” ورد زبانم بود و شکست در لغتنامه زندگی من جایی نداشت.

۱۵ سال بیشتر نداشتم که اولین اختراعم در جهان برگزیده شد و در آن سال ها چندین مدال طلا و برنز از کشور های مختلف دریافت کردم.

او ادامه داد: ایده بارور کردن ابر ها در همان سال های خشکسالی به ذهنم رسید و با من بزرگ شد تا نهایتا به تحقق پیوست. بعد از منتخب شدنم به عنوان مخترع برتر جهان، دوستی من با آسمان شروع شد و از آن زمان همه من را با ابر ها می شناسند. و این، تازه شروع گفت و گوی ما بود.

پانایی بودن، افتخار من است

بعد از اینکه مهم ترین سوالی که ذهن ما را به خود مشغول کرده بود با وی مطرح کردیم، تریبون را در اختیار خودش قرار دادیم تا به اصطلاح هر آنچه دل تنگش می خواهد بگوید.نگاهی به اعضای پانا انداخت و لبخندی زد و ما را با یک حرکت زیبا ، متحیر ساخت . او جلیقه پانا را که دقیقا ١٢ سال پیش در اولین دوره آموزش خبرنگاری هدیه گرفته بود به تن کرد و با صدایی بلند و آمیخته با حس رضایت گفت : می خواهم بگویم پانایی بودن ، بزرگترین افتخار من است.

صدای تشویق ها فضا را پر کرده بود. صمیمیت و یکدلی در جلسه موج می زد و این نشست، همان چیزی بود که همه انتظارش را می کشیدیم.

او در ادامه گفت: حس خوبی است که من هم از خود شما هستم . حضور در پانا برای من متفاوت از حضور در هر جمع دیگری است چون من این جا را خانه دوم خود می دانم . پانا اولین جایی است که به دانش آموز دغدغه مندی، حقیقت طلبی و مطالبه گری را می آموزد و یقینا دانش آموزان پرورش یافته در این محیط ، مدیران فردای این مملکت خواهند بود. امروز دیگر چاه های نفت سرمایه های اصلی این مرز و بوم نیست بلکه شما بزرگترین سرمایه های این مملکت هستید .

حرف های ارزشمند کهولی، روزنه امیدی در دل دانش آموزان حاضر در جلسه گشود. گرمای صمیمیت این نشست، سرمای هوا را به دست فراموشی سپرده بود و بچه ها مشتاقانه منتظر مطرح نمودن سوال هایشان بودند. این بار بحث به سمت و سوی محیط زیست کشیده شد. موضوعی که درد و محنت فراوانی بر دل عاشقان وطن انداخته و جانشان را گداخته بود .بحث تلخی که نمک، چشمانش را کور کرده بود.

غروب جانسوز دریاچه ارومیه در بیابان نمک

حرف از محیط زیست که شد، داغ ترین موضوعی که داغ همه را تازه کرد، دریاچه به نمک نشسته ارومیه بود. آهی سرد از نهاد برکشید و تلخ کامی های گذشته را باز آفرینی کرد که چگونه از او و همگنانش به جهت گشودن گره های بسته دریاچه دعوت به عمل آمده اما مسئولین ذیربط نظرات این کارگروه را بر نتابیده و موجبات به شماره افتادن نفس های تنگ دریاچه را فراهم آوردند. بحث را این گومه پایان بخشید: نامهربانی ها، زخم دریاچه را با نمک بستند.اکنون جان دریاچه ارومیه از بی آبی به لب رسیده است جان میلیون ها نفر در خطر است و سونامی نمک در راه است. باید فکری به حال این فاجعه نمود.

بحث با تمام شیرینی ها و تلخی هایش به پایان رسید و این گفت و گو و دیدار صمیمانه خاتمه یافت ولی یاد و خاطره دل انگیز این دیدار همواره در یاد حضار این جلسه خواهد ماند.

انتهای پیام/

نگارنده: دیبا پورباقری