به گزارش عصرتبریز، چه زیبا گفتهاند که خانه مادربزرگ الماس دارد، قصههایش مزه ریواس دارد. در حیاط خانهاش احساس دارد. بر درو دیوارهایش یاس دارد. جا نمازش رنگی از اخلاص دارد و سجدههایش رنگو بویی خاص دارد.
در این روزهای بهاری شاید دل همه ما بدجور هوای خانه مادربزرگ را کند و ذهن و دلمان پَر بِکشد به سمت خانهای که شاید دیگر برای خیلی از ما وجود ندارد. اصلاً همه خوشبختیها داخل خانه مادربزرگ جمع میشود ولی گاهی خیلی زود دیر میشود و چشم باز میکنی و میبینی دیگر مادربزرگی نیست که خانهای با طعم گیلاس ملس داشته باشد.
اینها همه مقدمهای بود تا یادی از دوران قدیم و کسانی که نفسشان برایمان دلگرمی بود،داشته باشیم ولی اصل موضوع این نیست بلکه امروز با مادربزرگی بودیم که معروف به «ننه» است و نبیره خود را بغل کرده و عصرانهای با هندوانه داخل حوض فیروزهای رنگ را تدارک دیده بود تا ساعتی مست بوی یاسهای حیاطش شویم.
روایت اول: زهرا سلطان ۱۰۰ ساله/ فرشته ای به نام همسر
زهرا سلطان، مادربزرگ ۱۰۰ ساله که به گفته خودش اول فروردین متولد شده است، او ۹ فرزند، ۵۰ نوه، ۶۰ نتیجه و ۲ ندیده دارد.
«۱۲ ساله بودم که عروس شدم، زمان ما دختران زود ازدواج میکردند و اگر تا ۱۵ سالگی ازدواج نمیکردیم دیگر ازدواج سختتر میشد». اینها را مادربزرگ چشم زُمردین میگوید.
زهرا سلطان که یاد روز عروسی خود افتاده و لُپهایش سرخ شده، میگوید: «با همسرم ۵ سال اختلاف سنی داشتم و خیلی نازِ من و خانوادهام را کشیدند تا بله از ما گرفتند؛ آخر میدانی من دختر ارباب روستای استیاربودم».
او در حالی که عکس یارش را در دست گرفته بوسهای از زیر چادر سرش روی عکس حاج آقاشون میزند و میگوید: «باور میکنید که حتی یک بار هم سر من داد نزد و همیشه عین یک فرشته با من برخورد میکرد».
سکانس عاشقانه مادربزرگ با یارش
مادربزرگ قصه ما میافزاید: «هنوز انقلاب نشده بود که همسرم راهی سفر حج شد و گویا به دلش افتاده بود که این سفر پایان عشق دنیوی ما هست به خاطر همین قبل سفر به من گفت که اگر برنگشتم قول بده که ازدواج نمیکنی ولی اگر برگشتم و خدایی ناکرده اتفاقی برای تو افتاد من قول میدهم که هیچ وقت ازدواج نکنم».
دلم نمیخواست اشکهای مادربزرگ را ببینم ولی چه کنم که مادربزرگ به حال و هوای آن روزها رفته است، او با اشکی که از گوشه چشمان روشناش سرازیر میشود، به حرفهایش ادامه میدهد: «حاج آقا رفت و دیگر برنگشت و من را با ۹ بچه تنها گذاشت و الان در مکه مکرمه دفن شده است».
او تعریف میکند: «عشق ما از این عشقهای امروزی نبود، ما لیلی و مجنونی برای خود بودیم و کاش تخته سنگی از او داشتم تا وقتی دلم گرفت سر قبرش میرفتم و درد و دل میکردم».
فضا را عوض می کنم و از راز سلامتی زهرا سلطان میپرسم، که میگوید: «من همه کار میکنم و اجازه نمیدهم که به من پیر بگویند و حتی نان خود را هم خودم میپختم ولی الان ۱۲ سالی است که به خاطر بچههایم به شهر آمدهام و کمی ماجرا عوض شده است ولی باز هم غذا و نظافت خانه و کارهایم را خودم انجام میدهم».
خودش که میگوید چوپانی هم کرده و بچهاش را در حال چراندن گوسفندان به دنیا آورده است!
ماجرای چوپانی و زایمان سرپایی زهرا سلطان
زهرا سلطان ماجرای چوپانی و زایمانش را اینگونه تعریف میکند: «در روستا ۲۰۰ راس گوسفند داشتم که خودم به چرا میبردم و حتی یک بار باردار بودم و سر مزرعه رفتم تا کار بکنم که نیم ساعتی نگذشته بود که درد تمام وجودم را گرفت و به زیر سایه درختی رفته و دراز کشیدم و بچهام را به دنیا آورده و چادر دور کمرم را دور بدن نوزاد پیچیدم و باز کارم را ادامه دادم و عصر با یک نوزاد به خانه برگشتم؛ ما قرتی نبودیم!».
به او میگویم تا سفارشی به جوانان امروزی داشته باشد که با خنده میگوید: «احترام شوهر و خانواده شوهر را نگه دارید و به زندگیتان عشق بورزید و سر موضوعات بیخود دعوا راه نیاندازید».
روایت دوم: فاطمه خدایی، ۶۸ ساله، دختر زهرا سلطان
«۵۲ سال است که ازدواج کردهام و آن زمان که با یک پسر شهری ازدواج کرده بودم خیلی پُز دادم». اینها صحبتهای آغازین فاطمه، دختر زهرا سلطان است.
با چهره ای خندان ادامه میدهد: «۴ سال با همسرم اختلاف سنی دارم و وقتی او همراه پدرش برای خرید و فروش فرش به روستای ما آمده بود، من را دیده و یک دل نه صد دل عاشق میشود؛ البته من هم ۱۲ ساله بودم و بعد از دو سال رفت و آمد بالاخره پدرم راضی به ازدواجم شد و الان ۵ فرزند دارم».
او راز تداوم زندگیشان را حرمت و احترام بین هم میداند و میگوید: «حاج آقا هیچ وقت سر من داد نزده و یا دعوا نکرده است ولی من خیلی زور گفتم بالاخره عاشقم بود و باید هر لحظه نازکش باشد».
روایت سوم: اقدس امامی، ۴۳ ساله، نوه زهرا سلطان
خانم امامی میگوید: «من هم مانند مادر و مادربزرگم ازدواج زودهنگام داشتم ولی نه دیگر در ۱۲ یا ۱۳ سالگی بلکه ۱۶ ساله بودم که عقد کرده و ۱۷ سالگی عروسی کردیم».
او ادامه میدهد: «با همسرم که ۶ سال اختلاف سنی داریم، ازدواج کرده و الان دو فرزند دارم».
نوه زهرا سلطان معتقد است: «دعوا نمک زندگی است و تا به امروز مشاجرهای که منجر به قهر و توهین شود را با همسرش نداشته است».
او میگوید: «داشتن خانه مادر بزرگ با اینکه خودم مادربزرگ هستم لذتی وصف ناپذیر دارد».
روایت چهارم: رومینا محمدیان، ۲۶ ساله، نتیجه زهرا سلطان
«۱۷ ساله بودم که ازدواج کردم و الان یک دختر ۴ ساله به نام سارینا دارم»، رومینا اینها را تعریف کرده و ادامه میدهد: «۵ سال با همسرم اختلاف سنی دارم و به صورت یک ازدواج سنتی با همسرم آشنا شدم و چند ماهی تحت نظر پدر و مادرم با هم معاشرت کردیم و در نهایت به ازدواج ختم شد».
رومینا که میخواهد سنتشکن نسل مادرانههای خود باشد، میگوید: «من دخترم را پیش خودم نگه خواهم داشت و اجازه نمیدهم تا ازدواج کند ولی اگر روزی هم خواست که ازدواج کند اول باید دانشگاه برود و کمی جوانی کند و بعد مسئولیت یک زندگی را بر عهده گیرد».
او میافزاید: «همه دخترها پنجشنبه راهی خانه مادریشان میشود ولی خدا را شاکر هستم که من نه تنها خانه مادر دارم بلکه دو خانه دیگر “مادربزرگ” و “ننه” را هم دارم».
روایت پنجم، سارینا سامع، ۴ ساله و نبیره زهرا سلطان
با زبان شیرینش نام و فامیلی خود را معرفی کرده و میگوید: «من ننه را خیلی زیاد دوست دارم، او همیشه از جیبش به من شکلات میدهد ولی من را خیلی بوس میکند».
حفظ حرمت بزرگان در نسلهای پیشین به ارتباط بین نسلی در تداوم سرمایههای اجتماعی کمک میکند. از جمله پدیدههای بااهمیتی که همگان از بدو تولد تا دم مرگ هر روز با آن سر و کار دارند، روابط خویشاوندی است. در جوامعی چون جوامع ایرانی کمتر کسی یافت میشود که کل عمر خود را با حداقل یک خویشاوند نگذراند.
گاهی نبودنهایى هست که هیچ بودنى جبرانشان نمیکند و آدمهایی هستند که هرگز تکرار نمیشوند و تو آنگونهای مادربزرگ…
- منبع خبر: فارس