عصر تبریز: مهدی نعلبندی فعال فرهنگی، محقق و پژوهشگر و مشاور مدیر کل صدا و سیمای مرکز آذربایجان شرقی در صفحه شخصی خود نوشت: اهل عافیت نبودم. و نیستم. پشت میز اداری، زیاد راحت نیستم. دوست دارم وسط گود باشم و کباده بزنم. و گر نه مرا چه به برنامهساری درست وقتی که شدهام آقای […]
عصر تبریز: مهدی نعلبندی فعال فرهنگی، محقق و پژوهشگر و مشاور مدیر کل صدا و سیمای مرکز آذربایجان شرقی در صفحه شخصی خود نوشت: اهل عافیت نبودم. و نیستم.
پشت میز اداری، زیاد راحت نیستم.
دوست دارم وسط گود باشم و کباده بزنم.
و گر نه مرا چه به برنامهساری درست وقتی که شدهام آقای مشاور و میتوانم در جلسات، چای و شیرینی و میوه و شکلاتم را بخورم و اندر جوانب برنامههای این و آن نظر بدهم و باد در غبغب بیندازم.
بشوم آقای همهچیزدانی که دستهایم از پنبه سفیدتر است و نرمتر از حریر.
اما من صفای های و هوی پشت دوربین و بدو بدوهای حین تولید را دوستتر دارم.
اما من صفای زلزدن چند ساعته به مانیتوری زوار در رفته و جملهبندیهای کلام و موسیقی در رادیو را دوستتر دارم.
پشت میز هم که باشم به این میاندیشم که طرحی بنویسم و بشود برنامهای چیزی برای آنتن. چه خودم بسازم چه دیگری. یا ایدهای بیابم و به یکی بگویم و ذوق زده طرحش را بنویسد. یا طرح یکی را بشنوم و ذوقزده شوم و پیشنهادکی اگر باشد به او بدهم و در جلسات طرح و برنامه برای طرحش یقه پاره کنم.
دوست ندارم از کارهایی که شده بگویم. باید میشده و شده. کم یا زیاد.
هنوز خیلی کارها را نتوانستهام بکنم.
هنوز بچههای رادیو حرف دلشان را با من نریختهاندروی دایره.
هنوز هستند برنامهسازانی که میدانم ذهنشان پر از ایدههای بکر است و یخشان با آقای مشاور آب نشده. و باید بروم حضورشان شاید با یک استکان چای و کشمش.
هنوز خیلی زود دیر میشود.
هنوز به پشت میز عادت ندارم. با این که موهایم کمکم دارد سفیدهایش بیشتر از سیاههایش میشود.
هنوز گاهی افسرده میشودم وقتی وقت نمیکنم چیزی بنویسم.
هنوز یقین دارم اثر هنری ساخته نمیشود، بلکه متولد میشود.
هنوز یقین دارم اثر هنری با بخشنامه متولد نمیشود.
هنوز یقین دارم باید خالقان اثر هنری را نوازش کرد تا آثار ناقصالخلقه متولد نشوند.
هنوز خیلی چیزها هستند که میخواهم باشند و بودنشان دست من نیست.
هنوز مخلص صفای بچههای باصفای رادیو و تلویزیون و برونمرزی هستم.
هنوز گمنامی آمیخته با نجابت بچههای رادیو را خیلی دوست دارم.
و هنوز خیلی هنوزها هست که تا گلو میآیند و میشوند اشک و برمیگردند به صندوقخانهی دلم و مینشینند کنار بغضهایی که روزی «کاش» بودند و بعدها شدند «حیف» و بعدترها «افسوس».
اما به یک چیز یقین دارم:
جوانها اگر باور شوند معجزه میکنند.
همین.
.
.
.
.
مهدی نعلبندی / ۶ آبان ۹۴