عصرتبریز – صبا نقیزاد: دورتر میروم، به کودکیام برمیگردم ! به ۸ سالگی! آن زمان که مادرم از پزشکی فداکار در زلزله رودبار میگفت که جان مادر بزرگم را نجات داده است؛ و من با اینکه علاقه اصلیام رشته های علوم انسانی بودم، اما آرزویم این بوده و است که روزی بتوانم به جایگاه پزشک فکری خود در افکار بقیه برسم!
حال نزدیک تر میشوم، میرسم به شش ماه قبل، روزی که نتایج کنکور آمد، و روزهایی که مشغول ثبت نام و درس خواندن در دانشگاه بودم.
برای یک دانشجوی پزشکی سختترین مرحله درس خواندن دو سال اول آن یعنی علوم پایه است؛ چون در این دو سال مجبور هستی درسهایی را بخوانی که شاید هیچ موقع به دردت نخورند و مثل نان خشکی هستند که در گلو گیر میکند.
مثل بقیه دانشجویان، همیشه منتظر فرصتی بودم که کار عملی نیز یاد بگیرم و زودتر از موعد مقرر به بیمارستان رفته تا بتوانم خودم را در لباس پزشک فداکار ذهنم تصور کنم.
کرونا، فرصتی برای من فراهم کرد که این پزشک فداکار ذهنم را کوچیکتر کرده و خود به عنوان یک دانشجوی ترمکی پزشکی به عنوان داوطلب به بیمارستان برم.
حال بعد ۱۷ کشیک در اورژانس کرونا خود من نیز خودخواسته به این بیماری مبتلا شدم، دروغ چرا زیستن در پارادوکس زندگی آزارم میدهد و هرگز احساس نکرده بودم روزی نفس کشیدن به این اندازه برایم سخت خواهد شد،
من در تمام لحظات این پنج روزی که بستری بودم تمام کشیکهایم را مرور میکنم و حس عذاب وجدانی بابت اینکه ناخواسته این مهمان ناخوانده را به کسی انتقال داده باشم، بیش از کرونا آزارم میدهد.
این مرور بازهم تمام نمیشود و یاد چند روز پیش می افتم، وقتی که لباسها را میپوشیدم و موبایل را پلاستیک پیچ کرده و ماسک را به صورت میزدم و همه چیز جدی می شد و دیگر خبری از عکس یادگاری نبود.
وقتی صدای اولین نفسم را از درون ماسک شنیدم همه چیز را باور کردم، مرگ را باور کردم خطر را حس کردم اما این فقط نصف راه بود؛ وقتی وارد اورژانس میشوی انگار به سکوی پرتاب رسیده ای!
هوای اورژانس خفه است و فعالیت در سه طبقه زیر زمین مثل کار در معادن و اعماق زمین است؛اورژانس نور ندارد و نمیدانی روز است یا شب؛شاید اگر به ساعت هم نگاه نکنی حتی زمان خواب و بیداری را هم نتوانی تشخیص بدهی و نمیدانی بیرون هوا آفتابی است یا بارانی.
اما کرونا فقط داستان لباس فضانوردی و رقص های زننده نیست! اینجا به چهرهها که نگاه میکنی ترس و غم بی داد می کند، اینجا یکی فکر سلامتی خودش است و دیگری نگران سلامتی خانواده اش، آن یکی نفر نگران کسب و کار و آن دیگری نگران قرض های جاری است.
حال در راهروهای بیمارستان خورشید و در دالان های ذهن خود، شعر بی شاعری را زمزمه میکنم:
برای همدلی
این جان من چون شمع میسوزد
زبان نیک میجویم
و رفتاری بری از خشم میپویم
چرا که انسان بروی این زمین خاکی زیبا
بهراهی میرود جانکاه…
امیرحسین
تاریخ : ۲۶ - اردیبهشت - ۱۳۹۹عزیزان من ترم ۱۰ پزشکی اصفهان هستم و به جز رزیدنت ها و اینترن ها هیچ کس دیگه ای از دانشجوهای پزشکی در بخش های مرتبط با کرونا حضور ندارن باید پرسید این خانم دکتر که هنوز ۲ هفته هم به دانشگاه نرفته چجوری توهم کشیک کرونا زده واقعا.
جهانگیر
تاریخ : ۲۶ - اردیبهشت - ۱۳۹۹اخه تو ترم اولی که سه هفته نرفتی دانشگاهو که اورژانس رات نمیدن